تبليغاتX
به نام باران حدیث دلتنگی آسمان



























به نام باران حدیث دلتنگی آسمان

عاشقانه،طنز،سرگرمی،لطیفه،اس ام اس

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی

هرکه را محرم شمردم ،

عاقبت رسوا شدم

راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی

عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم

 

خالی ماند

صفحه ی پر ناگفته هایمان

به حرمت عشق

 

خالی ماند

به حرمت بوی نان

به حرمت زندگی های از دست رفته مان

خالی ماند

خالی ماند

خالی ماند

 

 

 

پرشدنش را دیگر به نظاره نخواهم نشست...

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:53 توسط ندا|

از غم دوست درین میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم

عاشقم عاشق روی تو نه چیز دگری

بار هجران و وصالت به دل شاد کشم

در غمت ای گل شاداب من ای خسرو من

جور مجنون ببرم تیشه ی فرهاد کشم

سالها میگذرد حادثه ها میاید

انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:50 توسط ندا|

سلام به دوستان گلم ببخشید که دیر اومدم

ولی عیبی نداره

 

سال نوتون مبارک 

 

برای همتون سال خوشی رو ارزو میکنم

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 21:21 توسط ندا|

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش میسوخت

تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته

به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیرلب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش رابسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده

و یکدم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالا ها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت

اما چه باید کرد

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما

نمی فهمید حالش را

چنان می رفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما

راه پایان کو؟؟

نه حتی آبی نسیمی در بیابان کو؟؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت

.... که ناگاه

روی زانوی خود خم شد

دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد آنگاه

مرا در گوشه ای ار آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت ...

زهم بشکافت ...

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه میگویم!!

به جای آب

خونش را به من می داد

و بر لب های او فریاد:

"بمان ای گل"

"بمان ای گل"

تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 10:52 توسط ندا|

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

میکنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من ادم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر این تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهان

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هردم این بانگ برارم از دل

وای این شب چقدر تاریک است!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 12:24 توسط ندا|

نفس ادم ها سربست افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد

میکنم هرچه تلاش او به من می خندد

با درون سوخته ام دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 12:19 توسط ندا|

میدونی دوست دارم

میدونی عاشقتم

میدونی میمیرم برات

میدونی زندگی بی تو برام جهنمه

میدونی؟؟؟؟؟؟

میدونی!!!!!!

نه نمیدونی!!!

تو هیچی نمدونی

اگه میدونستی ولم نمی کردی

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:14 توسط ندا|

وحشت از عشق که نه،ترس ما فاصله هاست

وحشت از قصه که نه، ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم،صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست،مقصر دل دیووانه ماست

تا سرانجام،سرانجام گرفتیم به هیچ، راهی سفر به هیچستانیم

گله ای هست که از خود داریم، چاره ای نیست اگر انسانیم

درد ما مرگ تفاهم،غم ما کوچ محبت

غم ما از بیکسی مردن و رسوا شدنه، اینم از عاقبت عشق

که تنها شدنه

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:20 توسط ندا|

می دونی رابطه دوتا چشم چه جوریه؟

با هم پلک می زنند،با هم حرکت می کنند،با هم گریه می کنند،

با هم می بینند و با هم می خوابند

گرچه هرگز همدیگرو نمی بینند

دوستی هم همینجوری، زندگی بدون دوست جهنمه

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:6 توسط ندا|

زندگی اب روان است

روان می گذرد، هرچه تقدیر من و توست همان می گذرد،

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است،

گر دوست در ان نباشد همه درها بسته است

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:11 توسط ندا|

اول مدرسه به ما گفتن بابا اب داد

دیگر نگفتن کجارا اب داد

چه جوری اب داد

با چی اب داد

بابا با این اب دادن چه دسته گلی به اب داد

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:7 توسط ندا|

ما پیام دوست داشتنمان را با سوزاندن اتش به هم میرسانیم

نمیدانم در ان طرف برای تو چوبی هست یا نه!!!

من در این طرف جنگلی را به اتش کشیدم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:34 توسط ندا|

در یک تعزیه در لرستان

لرها تاکتیک جنگ امام حسین را تغییر دادن

و موفق به شکست یزید شدند

و محرم را جشن گرفتند

 

مداح: چراغارو خاموش کنید. میخوام ببرمتون کربلا

بعد که چراغا روشن شد می بینه همه چمدون به دست ایسادن

مداح میگه: شما لرید؟

نه ما ترکیم! لرها رفتن ترمینال!!!

 

یه روز ترکه میره حرم امام رضا

داشته دعا میکرده

یهو شلوغ میشه

میگه: تروخدا اروم تر دعا کنید دعاها قاطی میشه

پارسال من اشتباهی حامله شدم

 

و اینگونه است که در ماه محرم  اصفهانی ها رکورد اس ام اس دادن را میشکنند

کوجا شام میدن؟

شامش چی چی هست حالا؟

کی شام میدن؟

خاک برسرت نیمدی شامو دادن!!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:26 توسط ندا|

دلم میخواهد به اندازه ستاره های اسمان از تو بگویم از تو بخوانم

از دلتنگی ها و مهربانی هایت که حرف ها و نوشته هایم  همیشه بوی تو را می دهد

سحرگاهان که به یاد تو می افتم روی گلبرگ درختان با شبنم عشق می نویسم

دوستت دارم ای مادر...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:50 توسط ندا|

خدایا دستم را بگیر

در این غروب بیکسی

من فقط تو را دارم

در این دنیایی که دل به دل راه ندارد

در دنیایی که عشق بی معنی شده

دستم را بگیر

که بی تو ناتوان ترینم

دستم را بگیر و رهایم نکن

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:16 توسط ندا|

عمق ارزوی من این است

که در دلت خانه ای داشته باشم

حتی به مساحت یک یاد

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 10:55 توسط ندا|

خاطرمان باشد به یاد هم باشیم

شاید سالها بعد در گذر جاده ها

بی تفاوت از کنار هم بگذریم

و بگوییم ان غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 14:36 توسط ندا|

یه پیچ رو هرچقدر بپیچونی موقع باز کردن همون قدر باید زور بزنی

حالا منو همش بپیچون به موقش برات دارم


از سلطان جنگل به جوجه اردک زشت

اگه در دسترسی یه اس ام اس قشنگ بفرست


هیچکس در وفا استاد نیست

اما در بی وفایی همه استادن

چطوری استاد!!!


اگر دیدی همه ی درها به روت بسته شدن

دستاتو تا جایی که میتونی ببر بالا

با تمام توان بزن تو سرت


اگه یه پروانه نشست رو شونت حتما بکشش

اون بی سلیقه همون بهتر که بمیره


امروز بهترین ساعتم را شکستم

چون لحظات بی تو بودن را

به رخم میکشید



نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 13:8 توسط ندا|

اگر روزی تهدیدت کردن بدان در برابرت ناتوانند

اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت خیلی بالاست

اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 11:52 توسط ندا|

زندگی ریاضیات است

خوبی ها را جمع کنیم

بدی ها را کم کنیم

شادی ها را ضرب کنیم

درد ها را تقسیم کنیم

نفرت ها را زیر رادیکال ببریم

عشق را به توان دو برسانیم

تا در زندگی موفق شویم

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 9:15 توسط ندا|

بذار گریه کنم نه برای تو ؟ برای عشقی که مرده.

بذار گریه کنم نه برای تو ؟ برای صداقت که کم رنگ شده.

بذار گریه کنم نه برای تو ؟ برای ارزوها که ازبین رفته.

بذار گریه کنم نه برای تو ؟ برای غم ها که بک نواخت شدن.

بذار گریه کنم نه برای تو ؟ برای محبت ها که ساکت شدن


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 13:46 توسط ندا|

.....  

.....

.....

.....

.....

.....

.....

من که با تو تعارف ندارم اگه مطلبی بود همون بالا می نوشتم



دلتنگی یک روانی:

بی معرفت حالا ما گوشی نداریم تو چرا اس ام اس نمیدی؟؟؟؟!!!!


اعصاب چیست؟؟؟؟

چیزی است که هیچ کس ندارد!!!

ولی انتظار دارن که تو حتما داشته باشی!!!!



سلام 

اگه بگم دوست دارم

عاشقتم، دیوونتم

برات میمیرم

برام بستنی میخری؟؟؟؟


یه کم کمتر برام بمیر، دیگه نمیدونم کجا خاکت کنم!!!


همیشه به زندگی بخند


بخند، بخند



اره بخند



بخند  




بسه دیگه!! نیشتو ببند!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 13:36 توسط ندا|

زندگی یعنی نا خواسته به دنیا آمدن، مخفیانه گریستن، دیوانه وار عشق ورزیدن،

عاقبت هم در حسرت آنچه دل می خواهد و منطق نمی خواهد سوختن!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 13:28 توسط ندا|

هر کجا غروب غمگینی دیدی

مرا یاد کن

تا در طلوع زیبای خورشید

تو را یاد کنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 13:24 توسط ندا|

من خدا را دارم, کوله بارم بر دوش, سفری بی همراه, گم شدن تا ته تنهایی, هرکجا لرزیدی, از سفر ترسیدی,

تو بگو از ته دل, من خدا را دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 13:22 توسط ندا|

دوستان گلم

از آهنگی که براتون گذاشتم خوشتون میاد؟

یا عوضش کنم؟

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 21:23 توسط ندا|

چقدر وحشتناکه که هیچ کس دلش برای من تنگ نشد

هیچ کس نپرسید کجایی؟

حتی اونایی که دم از معرفت می زدند!!!!

یاد حرف همسایه افتادم که یک بار بهم گفته بود....

به سایه ها دل نبند.....!

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 16:44 توسط ندا|

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود

در دیگری باز می شود

ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم

که در های باز را نمی بینیم

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 16:33 توسط ندا|

کلاغ و طوطی هردو زشت و سیاه آفریده شدند

طوطی اعتراض کرد زیبا شد

کلاغ برای رضای خدا راضی شد

اکنون طوطی در قفس است

و کلاغ آزاد

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 16:28 توسط ندا|

کاش می شدفقط هر وقت که دلمون می گیره

پیش خدا نریم و شکایت نکنیم

کاش می شد فقط وقتی ناراحتیم از دنیاش براش نگیم

کاش می شد وقتی که خوشحالیم فقط برای

یک بار بهش چشمک بزنیم

کاش می شد وقتی داریم اشک شوق

می ریزیم

سرمون رو به آسمونش بگیریم و فقط

یک لبخند کوچیک بزنیم

کاش می شد یادمون باشه خدا همیشه هست

هر ثانیه

هر دقیقه

هر ساعت

هستش و داره بهمون نگاه می کنه

کاش دیگه از درد و خستگی هامون براش نگیم

کاش که عاشقش باشیم و فقط براش بخندیم

اونم همین رو دوست داره

لبخند بنده هاشو

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 13:17 توسط ندا|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
» میدونی دوست دارم
»
»
» دوست

Design By : Pichak